تبليغاتX
... میشه از حادثه رد شد - واینک مرگ...
... میشه از حادثه رد شد

اگر 30 ثانیه از این وبلاگ دیدن میکنید در 20 ثانیه میتونید یک نظر بدین پس اگه تونستید دست به کار شید

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

واینک مرگ...

- -حمیدرضا عرب

 

 

و فرشته مرگ آمد

 

 

 سکوت تمام وجودم را فرا گرفت

همه جا تاريک و تاريک تر ميشد

تا اينکه کم کم چشمم به

تاريکي داشت عادت ميکرد.

 متوجه شخصي شدم که از دور به سمت

من مي آمد ساکت وبي صدا آنچنان

 که حتي صداي پايش را هم نمي شنيدم

خيلي به من نزديک شد آنقدر که نفسهاي

 اون داشت صورتم رو آزار ميداد فورا وبي

مقدمه صحبت خودشو شروع کرد همين طور

به سمت من مي اومد من هم عقب عقب

 ميرفتم ومن اصلا متوجه نميشدم که اون

 مرد داشت چي ميگفت هرچي که ميگفت

 خيلي با عصبانيت وعجله حرف ميزد من هم

 به عقب ميرفتم واو هم تقريبا صورت به صورت

با من مي اومد و کم کم من ميفهميدم داشت

چي ميگفت فکر مي کنم چيزي مثل حکم اعدام

 من رو داشت ميخوند خلاصه آنقدر عقب عقب

رفتم واو هم حرف زد که فکر ميکنم ديگه

 حرفاش تموم شده بود نميدونم به اشتباه

 يااز روي قصد پاي خودشو گذاشت روي پاي من

 

 يه چيزي به من گفت ؟ یه چیزی مثل خدا حافظي ومن

 از پشت سر افتادم داخل يک حفره اي که انگار براي

 خود من ساخته شده بود افتادم (قبر) و گرد وغباري بلند

 شد توي اون لحضه هيچ حسي نداشتم حتي درد

وترس از افتادن تا اينکه به خواب رفتم . و وقتي

 بيدار شدم خودمو در يک باغ بزرگ با ميوه و پرندگان

 مختلف با صداي آبشار ورود ميديدم آنقدر براي

 من دلپذير بود که حتي تا اون وقت فکر يک چنين

 جايي رو هم نمي کردم به هر سمت و سويي

آزادانه ميرفتم وهمه چيز خوب وآرام بود همين

 طور که ميرفتم به غاري نزديک شدم وبه داخل

 آن رفتم اسم اون غار روبعد ها گذاشتم غار خاطره ه

ا چون تمام زندگيم رو از بچگي تا لحظه اي

 که به اونجا برم رو ديدم .

تمامش رو ذره به ذره چيزها يي

 که حتي خودم هم يادم نمي اومد ...











از تما مي دوستاني که براي خواندن ادامه اين داستان زندگي ام

مشتاق هستند خواهشمندم در قسمت نظر سنجي آدرس E-mail خود را درج نمايند.

وهمچنين نظر خود را راجع به اين مطلب بفر مايند. 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به taximetr میباشد.